حاجى زين العابدين مراغه اى
34
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )
- « مادرجان هيچجا چيزى نخوردم . ولى دلم چندان سير است كه اگر ده روز ديگر چيزى نخورم باز ميل نخواهم داشت . » خلاصه ، ابراهيم بيگ آن شب را چنان انبساط خاطر داشت كه درجهء آن را خود مىداند . فردا را قدرى زودتر از معتادى همهروزه از خانه بيرون مىآيد به خيال اينكه بلكه به يكى دو تن از رفقاى خود راست آمده از تفصيل مكتوب ديروزى حاجى كريم با آنان صحبت كند . امروز نيز از چاشنى « وصف العيش نصف العيش » لذت ببرد ، از قضا هيچكس را نديده باز پى حاجى كريم را مىگيرد ؛ از اين قهوهخانه بدان قهوهخانه ، هرچه مىگردد او را نيز پيدا نمىكند . از اين طرف ، حاجى كريم اصفهانى هم مىدانست كه نقشش درگرفته ابراهيم پى او خواهد دويد . آن روز را محض اينكه زودتر به مقصود دست يابد از منزل خود بيرون نمىآيد . بيچاره ابراهيم بيگ آن روز با همهء انبساط خاطر كه دلش از آن سخنان و خبرهاى خوش لبريز بود كسى را پيدا نمىكند كه شريك شادى خود نمايد . ناچار طرف غروب به خانه برگشته پس از نماز و شام خوردن باز خود را قدرى با مطالعه مشغول داشته فرداى آن باز به عادت مقرره از خانه بيرون شده يكسر مىرود به قهوهخانهء بزرگى كه در ميدان محمد على پاشا واقع است . قريب به ظهر ، حاجى كريم - كه در كمين بود - از دور نمايان مىشود و مىبيند كه ابراهيم بيگ تنها نشسته است . گويا او را نديده مىخواهد از آنجا بگذرد . ولى ابراهيم او را ديده در نهايت تعجيل داد مىزند كه : « حاجى ، حاجى ! » حاجى كريم هم كه در پى فرصت بود برگشته ابراهيم را ديده سلام مىدهد . پس از اداى جواب مىگويد : « حاجىجان كجا ، كجا ؟ » حاجى مىگويد : « در اين طرف قدرى كار دارم . » ابراهيم بيگ : « بسم الله ! قدرى بنشين يك چاى بخوريم ! » - « نه خير ، بايد بروم . » « بابا چه تعجيل دارى بنشين ، بنشين ! » حاجى : « خير ، نمىتوانم . » ابراهيم بيگ : « حاجىجان ! من مىدانم تو مكازه [ مغازه ] ندارى ، مأموريت و خدمتى ندارى ، اينهمه ناز چرا ؟ » حاجى كريم مىگويد : « راست مىفرماييد . هيچ كار فوتى ندارم ولى عذرى دارم كه بالاتر از همهء اينهاست . »